4 ماهگی
امروز 15 بهمن 1392
خوشروی من 4 ماهه شد. قدت 60 و وزنت5500

هنوز کم خوری و خوب وزن نمیگیری باربی مامان و بابا . هر بررسی نیاز بود انجام دادیم و شکر خدا سلامتی.
اما من غصه میخورم و نگرانتم.

شب های آرامی را سپری می کنیم. روزها کمتر می خوابی و دست و پاتو می خوری و غان غون می کنی. عاشق حمومی و جیک نمیزنی و من حسابی می چلونمت.حسابی غریبی می کنی و لبات آویزون میشه.جز برا من و بابا. وقتی میبینی چیزی می خوریم دهنت رو مزه مزه می کنی. یا انگشت می خوری یا دستتو مشت می کنی میخوای با این کوچولو مشتتو بخوری.گاهی هم حالت به هم می خوره. گل من نمی شه جاش شیر بخوری؟؟؟
فدای لبخندت


دوستت دارم دخترم جانم روحم عمرم معصومم که در زلال نگاهت ذوب میشوم و شرمسار خدا




10 بهمن دعوت شدیم عروسی خاله افسانه. دوست خوب من از دوره دبیرستان تا به امروز که دکتر شدن و انشالا فرداها.وقتی من و بابا ماه عسل رفتیم استانبول خاله اونجا دانشجو بود. دوره تخصص می گذروند وخیلی به ما لطف کرد و اولین عروسک رو برات خرید و آرزو کرد نی نی دار شم و بهش بدم که خدا شمارو به ما هدیه داد و امانت به صاحبش رسید.

من وتو با دایی شاپور تو این سرما راهی آذربایجان شدیم. چه همسفر ماهی داشتیم من و دایی. همش یا خواب بودی یا خندون. اینونزدیکای زنجان ازت گرفتم.


شب رسیدیم و مامانی استقبال گرمی ازمون کرد اما شما غریبی کردی و زدی زیر گریه. جای پدرم خیلی تو خونه خالی بود و منم بغضم ترکید. هر دو از غریبی. تو ندانسته و من دانا به اینکه امن ترین خانه آمده ایم دخترم.
کاش تو را میدید... فردا اولین کار رفتن به دیدار پدر است تا جای بوسیدن دستش بوسه برخاکش نهم.

مامانی پاگشات کردو یه کیف طلای صورتی گردنی با زنجیر کادو داد به شما. دو روز بعد هم مهمونی داد و همه کسایی که دوست داشتن ببیننت از دوست و آشنا و فامیل دور هم جمع شدیم. یه عالمه کادو برامون آوردن و شرمنده کردن.

با هم رفتیم دیدن دوقلوهای خاله افسون دوست چندین ساله من که یه هفته بزرگ تر از شما هستن. محمدرضا و افرا خانوم. دو تا نی نی ناز و تپل. کلی با دوستم حرف زدیم و از شما 3 تا عکس گرفتیمو و خوش گذشت. انشالا شما هم مثل ماماناتون دوستای خوبی باشین برا هم. قربونت بره مامان که یه خورده پیش دوستات ریزه میزه ای.

![]()
یه عصر هم دوستم صدیقه دعوت کردو دوستا جمع شدیم و کلی خوش گذشت.
اینجا آماده شدی تو یخبندون و سرما بریم مهمونی خوشگلم.

![]()
یه خواب 90 درجه خاص وقتی شب از مهمونی برگشتیم.!!!!!!!

شما پیش مامانی و دایی ها موندی تا و من وبابا بریم عروسی. دلم پیشت بود اما خیالم راحت. قبل سرو شام سریع اومدم خونه شیرت دادم بعد با بابا برگشتیم عروسی. تو گرسنه باشی و من برم ضیافت عروسی!!!؟؟؟
بابا با دایی علی برگشتن تهران و ما موندیم تا باز خوش بگذه. آذربایجان بودیم که وارد 5 ماهگی شدی. واکسناتو زدیم و اولین فرنی رو مامانی برات درست کرد. البته یه ماه زودتر شروع کردیم اما چه کنم نازگلم لابد با شیر مامان قرار نیست خوب وزن بگیری.
روز برگشت رسید .منم یه دلم اونجا یه دلم اینجا..... پرواز حدود11 صبح بود.بابا هم فرودگاه منتظرمون بود که بریم خونمون .مامانی یه کاپشن برات گرفته تا سردت نشه . این اولین پرواز داخلی شما شد . از ارومیه به تهران
طول پرواز هم یا خندون بودی یا خواب .

اولین کارت پروازت فرشته کوچولو
شما و علیسا پسر عمید و رویا جون (نوه عمه این جانب )






4 ماهگی 
